داداشم تولدت مبارک

چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن! 
و چه اندازه شیرین است امروز... 
روز میلاد..... 
روزتو! 

روزتولد توشدونیستم اماکنارتو
کاشکی میشدکه جونموهدیه بدم به تو
درسته مانمیتونیم این روزو پیش هم باشیم
بیابهش تورویامون رنگ حقیقت بپاشیم
میخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم
ازلحظه لحظه های جشن توخیالم عکس بگیرم
من باشم وتو باشی وفرشته های آسمون
چراغونی جشنمون،ستاره های کهکشون
به جای غم میخوام برات غم هاتوآتیش بزنم
هرچی غم وغصه داری یک شبه آتیش بزنم
توغم هاتوفوت بکنی منم ستاره بیارم
اشک چشاتوپاک بکنم نورستاره بکارم
کهکشونو ستاره هاش دریا وموج وماهیاش
بیابونوبرکه هاش بارونوقطره قطره هاش
باهفت تا آسمون پراز گلای یاس ومیخک
بال فرشته ها وعشق واشتیاق وپولک
عاشق تویه قلب بی قرارو کوچک
فقط میخوان بهت بگن.......
.
.
.
.
.
تولدت مبارک



+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 13:14 توسط Mahboobeh |
گاه در انتهای کوچه ی خاطره ها, روی نیمکت رنگ پریده ی آبی
در کنار تنهایی می نشینم
و سکوت را با صدای گرفته ی خود فریاد می زنم
آخر رسم مرام این نیست که تنهایی را تنهاگذاشت
لحظه آخر
بی تو این روزای روشن واسه من تاریک و تاره
وقتی بی تو تک و تنهام زندگیم معنا نداره
از همون روزی که رفتی دل به هیچ کسی ندادم
فکر میکردم می رسی یه روز تو بی کسیم به دادم
گفتن لحظه آخر واسه من هنوز سواله
دیدن دوباره ی تو فقط تو خواب و خیاله
لحظه های آخر تو توی قلب من می مونه
هیشکی مثل من بلد نیست قدر چشماتو بدونه قدر چشماتو بدونه...
رفتی و چشمای خیسم یادگاری از تو مونده
بی وفاییات هنوزم تو رو از دلم نرونده
چشم به راه تو می مونم تا که برگردی دوباره
می ترسم وقتی که نیستی دل من طاقت نیاره
گفتن لحظه آخر واسه من هنوز سواله
دیدن دوباره ی تو فقط تو خواب و خیاله
رفتی اما خاطراتت توی قلب من می مونه
هیشکی مثل تو بلد نیست دلمو بسوزونه
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 20:19 توسط Mahboobeh |
رویی که نمیدانم به کدامین خیابان منتهی زیرچتری که مرا از باران مهربانت جدا رویاهای کودکانه وآرامش دل های بی قرار احساس کنم
پروردگارا!درآفتاب کم رنگ زندگیم وپیاده
می شودودرتلاطم شاخه های بی برگ،
می کندبه دنبال نیمکتی می گردم که لبریز از
باشدآنگونه که بتوانم تورادرذره ذره وجودم

یکی بودیکی نبودزیراین سقف کبود
یه غریبه آشنادل وجونم و ربود
این جوری نگاهم نکن گل یاس مهربون
اون غریبه خودتی همیشه بامن بمون...




هفت تا آسمون پر از گلای یاس و میخک
با صد تا دریا پر از عشق و اشتیاق و پولک
یه قلب عاشق با یه حس بیقرار و کوچک
فقط میخوادبهت بگه دوستت دارم
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 19:26 توسط Mahboobeh |
سلام به همه ی دوستای خوبم.
امیدوارم خوب و خوش و سلامت باشین. ازتمام کسانی که به این وب میان ونظرات باارزش خودشون رو بیان میکنن به خصوص عزیزانی که درپست قبلی لطف کردند و به سوال من جواب دادن کمال تشکررودارم. وامادرموردسوالی که کرده بودم:نظربیشتردوستان این بودکه آخرین نقطه دنیا ناامیدی ، مرگ ، ازدست دادن معشوق واینجورچیزاهست ولی من عقیده دارم آخرین نقطه دنیاعلاوه براینکه میتونه آخرناامیدی باشه میتونه آخرخوشبختی هم باشه که یکی ازدوستان هم به این موضوع اشاره کرده بود.واماجواب خودم:آخرین نقطه دنیابرای من موقعیه که فکرمیکنم هیچ فاصله بین منو خدانیست.موقعی که روبه روی کعبه ایستادم واون رو باتمام شکوه وعظمتش نگاه میکنم. جایی که تموم هستی به اونجا ختم میشه.میتونه آخرین نقطه دنیا باشه اگه خودت بخوای...
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 18:3 توسط Mahboobeh |
سلام به همه دوستای خوبم. امیدوارم که حال همگیتون خوب باشه. من میخوام تو این پستم یه سوال مطرح کنم. خودم بهش جواب دادم. امیدوارم شما هم تو این نظر سنجی شرکت کنین و هرکی نظر خودشو درمورد سوالم بگه. سوال من اینه:آخرین نقطه دنیا برای شما کجا وچه موقعیه(البته در همین دنیا نه در آخرت)؟ با آرزوی موفقیت برای همگیتون. تاپست بعدی که من هم جواب خودم رو میدم.........
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:57 توسط Mahboobeh |
یک شب خوب تو آسمون یک ستاره چشمک زنون خندیدو گفت کنارتم تا آخرش تا پای جون ستاره ی قشنگی بود آروم و نازو مهربون ستاره شد عشق منو منم شدم عاشق اون اما زیاد طول نکشید عشق منو ستاره جون ماهه اومد ستاره رو دزدیدو برد نامهربون ستاره رفت با رفتنش منم شدم بی همزبون حالا شبا به یاد اون چشم میدوزم به آسمون

توي شبهاي منو تو
لب عاشق بي صدا نيست
توي دنياي منو تو
واسه غمها ديگه جا نيست
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:10 توسط Mahboobeh |
دوستت دارم حتي اگر قرار باشد شبي بي چراغ، در حسرت يافتنت تمام پس كوچه ها را زير باران، قدم بزنم 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 21:10 توسط Mahboobeh |
چشم چشم :دو ابرو .نگاه من به هر سو :پس چرا نيستي پيشم؟ نگاه خيس تو کو؟ گوش گوش دوتا گوش. دو دست باز يه اغوش .بيا بگير قلبمو .يادم تو را فراموش... چوب چوب يه گردن .جاي نري تو بي من . دق مي کنم ميميرم اگه دور بشي از من دست دست دو تا پا . ياد تو مونده اينجا يادت مي ياد که گفتي بي تو نمي رم هيچ جا. من؟ من؟ يه عاشق همون مجنون سابق.
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 19:9 توسط Mahboobeh |
در دستانم خطي نيست نه خطي كه طول عمرم را نشان دهد نه خطي كه آينده ام را بگويد و نه خطي كه مرا به كسي برساند تمام خطوط دنيا را در چشمانم پنهان كرده ام تا از نگاه متعجب كف بين ها دلم خنك شود اگه يه كم فكر كني مي بيني زندگي ارزش زنده بودن رو نداره اگه يه كم بيشتر فكر كني مي بيني كه زندگي ارزش مردن رو هم نداره اما اگه خيلي فكر كني مي بيني كه مردن و زنده بودن ارزش فكر كردن و نداره يادت باشه چيزي كه امروز داري شايد آرزوي ديروزت بوده و بزرگترين آرزوي فردات پس سعي كن قدر چيزي رو كه امروز داري رو خوب بدوني چون خيلي زود دير ميشه...
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 9:43 توسط Mahboobeh |
من در کلبه فقیرانه خود چیزی رادارم که تو در عرش کبریای خود نداری من چون تویی دارم و توچون خود نداری (امام سجاد(ع))
+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 16:28 توسط Mahboobeh |